و خدایی که در این نزدیکیست
مادر وقتی که تو یک ساله بودی ، اون مادر بهت غذا می داد و تو را می شست و به اصطاح ، تر و خشک می کرد. تو هم با گریه کردن و اذیت کردن در تمام شب، از اون تشکر می کردی. وقتی که تو دو ساله بودی ،اون بهت یاد داد تا چه جوری راه بری تو، هم اینطوری ازش تشکر می کردی که وقتی صدات می زد محل نمی گذاشتی وفرار می کردی وقتی که سه سال بودی اون با عشق تمام غذایت را آماده می کرد،تو هم با ریختن غذا ، کف اتاق ازش تشکر می کردی وقتی چهار ساله بودی اون برات مداد رنگی خرید تو هم ، با رنگ کردن میز و دیوار ازش تشکر می کردی تا نشون بدی چقدر هنرمندی! وقتی که پنج ساله بودی ، اون لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری تو هم با انداختن خودت تو گِل از ش تشکر می کردی وقتی که شش ساله بودی اون ، تو را تا مدرسه ات همراهی می کرد تو هم ، با فریاد زدن : من نمی خوام برم !ازش تشکر می کردی وقتی که هفت ساله بودی، اون برات وسائل بازی خرید تو هم با پرت کردن توپ به پنجره همسایه کناری ازش تشکر می کردی وقتی که هشت ساله بودی ، اون برات بستنی خرید ، تو هم با چکوندن بستنی به تمام لباست ازش تشکر می کردی، وقتی که نه ساله بودی اون هزینه کلاس های اضافی تو رو پرداخت تو هم بدون زحمت دادن به خودت برای یادگیری از ش تشکرکردی . . . . وقتی که نوزده ساله شدی اون شهریه دانشگاهت را پرداخت و وسایلت را تا دانشگاه حمل کرد، تو هم با گفتن یک خداحافظ خشک و خالی بیرون خوابگاه ازش جدا شدی ، به خاطر اینکه نمی خواستی بهت بگن بچه مامانی و اون همون جا خشکش زد. وقتی که بیست ساه شدی ، اون ازت پرسید که آیا شخص خاصی به عنوان همسر مدنظرت هست ؟ تو هم ازش تشکر کردی با گفتن : به تو ربطی نداره؟ من خودم واسه زندگیم بلدم تصمیم بگیرم! وقتی که سی ساله شدی ، اون از طریق شخص دیگه ای فهمید که بچه دار شدی و به تو زنگ زد تو هم با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: همه چیز تغییر کرده و چون خانمت می خواست بره پارک فوری تلفن را قطع کردی. وقتی که چهل ساله شدی اون بهت زنگ زد تا سالگرد وفتا پدرت رو یادآوری کنه تو هم با گفتن من الان خیلی گرفتارم ازش تشکر کردی وبهش تسلیت گفتی وقتی که پنجاه ساله شدی اون دیگه خیلی پیر بود و مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت تو، هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین سربار فرزندانشون می شن ازش تشکر کردی و بردی خانه سالمندان یه روز بهت خبر میدن که مادر تو گوشه خانه سالمندان مرده و تو...... راحت می شی اما تمام کارهایی که تو در حق مادرت انجام ندادی مث تندر بر قلبت فرو میاد چون دیگه کسی نیست که تو رو از صمیم قلب دوست داشته باشه! ............ همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی واونو دوست داشته باشی چون در طو ل عمرت یک مادر داری و لی هزاران دوست هزاران فرصت تفریح هزاران ساعت وقت برای کارهای دیگه و....... امروز وقتی مادرم رو دیدم روش رو می بوسم و بهش می گم: دوستت دارم مادر یک عمر به خدا دروغ گفتم : و خدا هیچگاه به خاطر دروغ هایم مرا تنیبه نکرد ...... می توانست اما رسوایم نساخت مرا مورد قضاوت قرار نداد هرآنچه گفتم: باور کرد وهر بهانه آوردم را پذیرفت ، هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاظر شد اما من آنگونه نبودم که او می خواست اما من برایش حتی بندگی نکردم ، من برای او هم بنده نبودم اما من آنگونه نبودم که او می خواست. ستاره ستاره ! ای ستاره یگانه ام ! در فقر این شب ، تک و تنها ، تنها برای من می درخشی و بس ... در تنهایی و انزوایم تو می درخشی ! اما ، ای تو ستاره ای که درخششت هرگز پایان نخواهد گرفت ! به راستی زمان . بس اندکی برایت باقی است! درخششی که به من می بخشی ، تنها می تواند نومید ی ام را مشتعل سازد وبس ...... باغ لطیف رویاهایم را باز هم مترو ک تر و وانهاده تر از پیش یافتم. به من بگویید! به من بگویید کدام کس گل های مرا که از گستره زمانی در هنگام غروب به دنیا آمده بود چیده است. همچون اندیشه ای هرگز خطور نا کرده در هیچ ذهنی .....؟ امروز صبح که از ، خواب بیدار شدی ، نگاهت می کردم و امیدوار، بودم که با من حرف بزنی حتی برای چند کلمه ، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگیت افتاد. از من تشکرکنی اما متوجه شدم که خیلی مشغولی ، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی : سلام اما تو خیلی مشغول بودی یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع ،کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی بعد دیدمتکه از جا ، پریدی خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی تمام روز با صبوری منتظر بودم با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی متوجه شدم قبل نهار هی دور و برت را نگاه می کنی ، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی ، سرت را به سوی من خم نکردی و تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری... بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری .... بازهم صبورانه انتظارات را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی شام خوردی و باز هم با من صحبت نکردی ، موقع خواب ... فکر می کنم خیلی خسته بودی؟ بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی ، اشکالی ندارد . احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام من صبورم بیش از آنچه تو فکرش را می کنی حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.... منتطر یک سر تکان دادن ، دعا ، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد خیلی سخت است که یک مکالمه یکطرفه داشته باشی ، خوب من باز هم منتظرت هستم سراسر پر از عشق تو ... به امید انکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی ... دوست و دوستدارت خدا روزی مردی خواب عجیبی دید! دید که که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه های را که توسط پیکها از زمین می رسند باز می کنند و داخل جعبه می گذارند مرد از فرشته پرسید ؟ شما چه کار می کنید؟فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و درخواست های مردم از خداوند را ، تحویل میگیریم مرد کمی جلو تر رفت ، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیکهایی به زمین می فرستند مرد پرسید ؟ شما ها چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت : این جا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته دید که بیکار نشسته است . با تعجب پرسید شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند، مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد : بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند : خدایا شکر! دو روز مانده بود به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است ، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد وبیراه گفت ، خدا سکوت کرد ، جیغ زد و جار و جنجال به هم ریخت خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد کفر گفت : سجاده دور اندخت، خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد ف خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم ، اما یک روز دیگر هم رفت ، تمام روز را به بد وبیراه و جارو جنجال از دست دادی ، تنها یک روز دیگر باقی است بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز.... چه کار می توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه ، امروزش را درنمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو، و یک روز زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود می ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد بعد با خودش گفت : فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم؟ آن وفت شروع به دویدن کرد زندگی به سر، رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید ، چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند امروز را ازدست ندهید آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد؟ نوزاد یتیم برف به آرامی ، بصورت یکنواخت فرو می بارد ، فرو می بارد ، فرو می بارد. گوش فرا ده : نوزادی می گرید و انگشتی را در دهان می مکد. گهواره اش تاب می خورد و در همان دم ، با آوایی آهسته ، پیرزنی، با تکیه دادن چانه اش بر روی دست خویش لالایی ملایمی می خواند : بر گرد گهواره ات گلهای رز و زنبق در باغی زیبا شکوفا گردیده است در آن باغ زیبا نوزداد به خواب می رود برف فرو می بارد : چه آرام ، چه آرام ، چه آرام اندوهیگین ، از تمام خطاهایم سنگینم توبه می کنم .... از این که تابدین مدت سبکسرانه عمل می کردم بار الها ! بدینسان به سویت می آیم ....














| پیچک دات نت قالب جدید وبلاگ |

